آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟"هيچ!!!" و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنمو با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان ميدهم اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم و آن غم نبودن توست من در کنار همه تو را کم دارم
دیروز استاد وقتی آمد سر کلاس حالش خوب نبود، نمیدانم دلش گرفته بود یا که خسته بود؛ دیروز استاد گفت عزیزانم نمیدانم که برایتان استاد خوبی بوده ام یانه اما میخواهم یه نصیحت کنم شمارا تا آن را یادبودی از من داشته باشید... لب به سخن گشود و گفت عزیزانم در زندگی گذشت نداشته باشید، همه مات و مبهوت مانده بودیم، چطور عکس چیزی را انجام دهیم که از کودکی ما را تشویق به آن کرده اند... گفت گذشت فقط لایق کسانیه که با تو صداقت دارند... گذشت باید فقط قبل از ازدواج باشه... گذشت زیادی، تو رو ساده و ابله نشون میده... نمیدانم حرفهایش را درک کردیم یانه، ولی این را میدانم که او خود همه آنها را تجربه کرده بود...
كسے را مےخواهمـ، نمے یابمشـ مےسازمش روے تصویــر تــو و تو با یك كلمـﮧ فرو مےریزےاشـ تــو هـمـ كسےمےخواهے، نمےیابیشـ مےسازےاش روے تصویــر منــ و منـ نیــز بـا یکـ کلمـﮧ.... اصلا بیـا چیـــز دیگرے نسازیمـ و تنـــ بـﮧ زیبایے ابهامــ بسپاریمـ فراموش شویــمـ در آنچـﮧ هستــ روے چمنهاےهــمـ دراز بكشیـمـ بـﮧ نیلوفرهامـانـ فرصتــ پیچشــ بدهیـمـ بگذار دستهـایمـ در آغوشــ راز شناور شونــد رویاے عشق در همینــ حوالے مبهـمـ درد استـــ شایــد!
من مسافرم من مسافر راه بی پایان عشق شده ام ویاد تو مرا همراهی خواهد کرد من خودم را فراموش کرده ام ازبس که به تو وعشق تو اندیشیدم اما تو مرا هم ازیاد برده ای راه عشقی که باهم میرفتیم دوراهی شدوتو... تو ازجاده خاکی رفتی... ومن تنها بایادتو عشق راتاآخر خواهم رفت...
به شاخ نبات قسم توراحافظ ((که من ترک عشق شاهدوساغرنکردم)) توبه نکردم بااین بارگناه بااین تفعل امشب هم توبه نمی کنم من به قصرحوروباغ بهشت می روم دیگربه کوی یارهرگزرونمی کنم اشارت نیست تلقین ودرس اهل نظر به جای کنایت های مکررمحبت هامی کنم به میکده روم وجام به دست ساقی سپارم ازآن پس هم به بیرون میکده نظر نمی کنم گرکسی به هرنوعی منع عشق کرد مرا تاآخرعمرباهرکه باشد جنگ می کنم اگرنازوکرشمه برسرمنبرواجب است ازاین پس من هم چنین وچنان می کنم حافظادولت من هم پیر مغان نیست من ازاین پس ماتم سرایی ها می کنم
خسته شدم ازانتظاروخون دل سوختم ازهجران ورفتم زیرگل شدم صاحب یک گور پُرزخاکستر مانده دفترعشقم خالی ز باور عمرم تمام وندیدم رویی ازجوانی تاکه توروزی نامم رابخوانی بگوتا باز گردم از شهرخوبان تا ببینی که برای تومنم حیران
|
About![]()
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Home
|